تبليغاتX
مجید کیوان

مجید کیوان

نامه های عاشقانه، شعرهای بی سبک-پندهای آموزنده-پندار و گفتار و کردار نیک برای شما

بیاد روز های سبز و رفیق سالها از دست رفته ام

 

نامه هایی در تنهایی22

آهای... عروسك قشنگم، بگو خوابي يا بيدار؟ نه، نه ... شاید حالا داری با اون چشمای مهربون به آسمون پر از ستاره نگاه میکنی؟راستش و بمن  بگو خوبي یا خسته‌؟ هنوز از غم دوری دلشكسته ای؟ نكنه ديو سياه قصه‌ها دوباره سر راهت بی صدا نشسته ؟

آهای... عروسك قشنگم كاش مي‌شد مث قديما برام دلبری می كردی مث دختر خورشيد از ته دل می خندیدی و با چشماي سبزت من و به دشت شقايقهاي عاشق می بردی. بگو كجاي این سیاهی بی نهایت پنهون شدي که امشب به چشمم نمي آیي؟ بگو هنوز خوابي يا بيدار...

زمستان ۸۴....شوشتر

نامه هایی در تنهایی 28

 هنوز يادم نرفته است لحظه ای را که دست مرا عاشقانه در ميان انگشتان ظريف و مهربانت مي‌فشردي، در آن روزها سرد اسفند ماه عجب لذتي داشت که عشق بازی در کنار تو و گذشتن از میان نگاه های پرسشگر جماعتی که عشق را محاربه با خدایانشان میدانند. یادش بخیر در آن  سرماي سخت با نگاه گرمت همه يخهاي تنهاییم ذوب میشد. نفرین بر حجب و حیایی که در برابر احساسات بی ریا قلب بشر میایستد و نمیگذار هر آنچه در دلمان سنگینی میکند به آسانی بیرون بریزیم، فریاد بزنیم، بگرئیم و گاهی نیز بنویسم و این شرم بود که هرگز نگذاشت تا بگویم: « چقدر دلم می خواست از شراب سرخ لبهايی که نام مرا زمزمه میکرد قطره‌ ای جانسوز بنوشم. بر ضريح مقدس و نوراني دستانی که تن رنجور مرا نواز میکرد بوسه ای بدور از هر کژ پنداری میزدنم و در انبوه خرمن‌زارهاي زرین بلند گيسوانت محو می گشتم و شباهنگام با عطر تنت مست میشدم، تا بنام عشق و آغاز یک زندگی جاویدان جان میسپردم » اما چه زود ناگهان دست خونین روزگار  به زور دستانت پاکت  را  ناجوانمردانه از من گرفت...

زمستان ۸۴....شوشتر

 نامه هایی در تنهایی32

بی تو مدتی است از تكرار واژه‌ها خسته‌ام، از تنهايي، تنهاي ها خسته‌ام، از این روزمره گی های بی ترنم دل زده ام.

بی تو مدتی است دلگیرم از غربت مهتاب و سوختن بی سبب آفتاب و نمی دانم در این شهر لبریز از دعا چرا کسی برای خاموشی و  غربت مرداب کاری نمی کند؟ خوشحال به حال رود خانه ها...

زمستان ۸۴...شوشتر

 نامه هایی در تنهایی 31

هواي شهر ديشب و امشب به اندازه يك قرن آلوده به غبار غم انگیز دل رنج كشيده ی من بود  و دريغ از بخشش باران اشگهايم تا بشويد گرد كسالت‌بار تنهايم را و سخت نيازمند دريچه ای‌ سبز رنگم، شايد دوباره تصوير زندگي بر باد رفته‌ام را ببینم. دلم از نامردميهاي اين سرزمين هزار فرقه، هزار رنگ و هزار مژئیه غمبارش چركين است. از نواي بي‌ترنم اين مردمان مرده‌پرست اندوه‌گينم، از دیدن رنگ تن‌پوش این سياه جامگان زنده کش ماتم‌زده بیزارم. از شنیدن آواز زاغهاي سياه و سفيد شوم انگيز اين باغ بي‌ثمر خسته ام. سالهاست روح پریشانم از دوري تو، تنهايی بی نهایتم، قصه‌هاي نگفته‌ام، چکامه هاي نانوشته‌ام پژمرده است. كاش در این لحظه های بی کسی، كنارم بودي شايد کمی از غم‌هايم را به آساني دور و دورتر میکردی. و اگر در كنارم بودي با مداد های رنگین نقاشی پنجره ای زیبا بر دل ديوار سیاه این روزگار بی کردار خلق مي‌كرديم.

 شوشتر...زمستان ۸۴

نامه هایی در تنهایی 34

 پس از تو  ناگهان قلب من شكست. تكه‌هاي شكسته‌اش را كسي جمع نكرد و هر تكه از اين قلب شكسته در زير باران اشگهايم و در ميان تابش نور چشمان پر اميدم بی سبب جان مي‌دادند و این قلب شکسته  همچنان بی تو انتظار مي‌كشيد  اما در آن در دقایق تلخ كسي نبود تا صداي شكستنش را بشنود...

 شوشتر زمستان ۸۴

چکامه ای دردناک از سوی یک رفیق بی کلک:

امان بریده بی امانی باران
نفس شکسته سوز کشنده.......هنوز نرسیده به  زمستان
و من میان هیاهوی این زمانه
به شوق دل تو
به یاد چشمهای روشن از غزل های عاشقانه
در این گوشه ی تنهای آشیانه
برای تو....توی غافل از نفسهای افتاده به شماره
می نویسم از عشق
می نویسم از شور و تو خط می زنی با غرور
می نویسم از یاد
می نویسم از لحظه های رفته بر باد
می نویسم قاصدک
و تو می خندی و میگویی چه کودکانه بزرگ شو شاپرک
بزرگ می شوم
برای قلب شاعرانه و تو می گویی چقدر گذشته از صدای خنده های کودکانه؟
و من مردد و بی خود
گم شده میان سازهای ناکوک زمانه
به کدام ساز برقصم ای بی وفاتر از من....ای نوازنده ی لحظه های بی ترانه؟
گفتی بنویس از عشق اما نشو عاشق دل
گفتم بنویسم تو عاشق نشود این دل؟
گفتی سکوت نکن...بگو سخن از بی قراری دل
گفتم بی قرار ست دل...و رماندی قلبت را از برای تنها حل یک مشکل
گفتی بی تو مرا سببی نیست ای غزل
و چقدر غزل گفتی از برای نبودنم بی بهانه
گفتی می ترسم از نامی که بر باد است و می روی روزی بی بهانه
حالا نگاه کن.....
من مانده ام
زنجیر چشم تو این نام بی ترانه
و تو چه زیبا عبور می کنی از یادم بی صدای غزل های عاشقانه
باشد...قبول.....تو تاب نداشتی بمانی میان شعله های عشقم
به همین سادگی
به همین راه های کودکانه
                           

                                                                         رها تاس گرد تهران پاییز ۸۸

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 9:13  توسط مجيدكيوان  | 

تقدیم به قلب مهربان رها...

 

نامه هایی در تنهایی 29

با تو به سرحد جنون عاشقي رسيد، دريا به دريا، صحرا به صحرا، تا مرز جدايي‌ها رسیدم،  براي ديدن خورشيد نگاهت تا آسمان آبی آرزوهایم چون پرنده های بی آشیان پر كشيدم، قطره قطره اشگهاي بارون حسرت و چشيدم، با همه وجودم عطر دل انگیز گيسوهات و بوئیدم، ولي هرگز نخواستم تا بدوني، مثل سايه ای بی صدا از كنارت گذشتم. آنشب اما تو در خواب ناز بودی و من شاخه گل عشقم و روي قلبت جا گذاشتم. همه ی رنجهای عاشقی را به جان دل خريدم و برای دیدنت از همه ي سختيهای روزگارگذشتم. حتي بخاطرتو، از همه ی بود و نبودم به آسانی گذشتم.

 بیاد دارم به من گفتي: زندگي پس از تو تكرار لحظه‌های تلخ گذشته است و شروع قصه ی غم انگيز گريه‌ها و، غصه‌های من است. بگو از كجاها بايد سخن گفت، با كدامين بهانه از غم دوریت گريست، ازكدامين واژگان زنده برای باهم بودن یاری خواست؟ دركجاي اين سرزمین غمبار باید ترانه عشق و زندگي را دوباره برایت بخوانم، شايد در باورت خسته ات بگنجد هنوز به خاطر تو چون كوه زنده مانده‌ام. از كدامين غزل رهايي بايد سرود، چند چشمه از اين عشق مانده است به رود، بگو تا ايمان بياورم كه هنوز رسم عاشقی و آيين زندگی کردن تنها براي عاشقان زيباست.         

شعری برای تو ...؟

چگونه بگويم ...؟

                           بخوانم ...؟

                                            بنويسم ...؟

                                                                  و بپرستم ؟

                                                                                      عشق پاك تو را...

از کدامین درد خویش دور شوم كه با بهترین واژه ی دنیا نامت را بخوانم

و با كدامين بهانه تازه دوباره بجویمت تا شاید بتوانم ترانه اي نو بسرايم

اي بهانه ي غزلم، ترنم خوش ترانه ام و سرآغاز همه نامه هاي عاشقانه ام 

بي تو روزهاي تلخ تنهايي دردناكتر از لحظه هاي انتظار است.

 

                                                                            مجيد كيوان....پاييز 88....اهواز

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 12:25  توسط مجيدكيوان  | 

نامه هایی برای دوستان مجازی

 

نامه برای دوست روشنفکرم « ش.ب »

من در این لحظه ی گرم آسمانی ... احساس صمیمی آرامش کردم ... و در شعری صبحکاهی ؛ شیرین و دلچسب لغزیدم آه ؛ باران شبنم های در باز ... هوای آزادی می پراکنند ... و درنگ آبی لحظه های اندیشیدنم بوی لطیف باران می دهند

بعد از خواندن این شعر احساس آرامش کردم. و از همه مهمتر پیامهای لبریز از مهرت مرا غافلگیر نمود. شواهد امر از  نشان میدهد قلبت آکنده از مهربانی و قلمت پیام آور بی عدالتی است که از سوی جامعه و یا ممکن است خانواده نسبت به انتخاب نوع زندگی شخصی شما اعمال میکنند و یا نه هیچکدام از آنها نیست بلکه  زنگ تفریح شما در دنیای بی روح و غیر قابل لمس مجازی باشد! ( هر چند من از این دنیای بی روح و گاهی نسبت به موجودات ناشناخته اش بدبین پیدا میکنم ) اما نیک میدانی زبان تنها راه اعتراض و فریاد انسانهای کم حوصله است و قلم ابزاری جادویی و یا پاک برای انسانهای صبور است و این هدیه گرامی را اکنون جبر زمانه به تو هدیه داده است پس قدر شناس آن باش شاید همین قلم موجب گردد تا انسانهایی را که با تو درد مشترک دارند روزی در کنارت گام بردارند. عشق، خوشبختی، آرامش و همدردی را کسی به ما تقدیم نخواهد کرد مگر خود ما بتوانیم آنها را در هر گوشه از دنیا که باشد بدست بیاوریم. میدانیم  انسانی سرسخت و مقاومی هستی و برای بدست آوردنشان کوشش خواهی کرد. گاهی وقتها همین دنیای بی روح مجازی میتواند انسانهای ماجراجوی و وفادار را به همدیگر نزدیکتر کند تا در روزهای سخت بی یاوری تکیه گاه یکدیگر قرار بدهد. اما بیاد داشته باش، بودن و نبودن یاران پاک نیاز به آزمودنی بسیار دارد و از همه مهمتر گذشت زمان تا چهره از نقابهایشان بر زمین افتد. گاهی از بیان برخی واقعیتهای مهم، احساسات درونی، خواهشهای زیبا، ناگفته های خوب و یا بد زندگی شخصی برای دیگران هراسانیم که مبادا بهانه برای سرکوبی روحی بدست آنها بدهیم. ولی سنگ صبور و گوش محرم داشتن نیاز به فرصت و آزمودن خودمان نیز نسبت به دیدگاه دیگران دارد، یعنی همانقدر که محرم دل میخواهیم بایستی ستار راز دیگران نیز بود و جرات اعتراف به گناه، بپذیرش خطاها، و گاهی بخشیدن گناه دیگران را داشته باشیم و از همه مهمتر نباید وجود ما در زندگی شخصی دیگران سدی بر خوشبختی و پیشرفت آنها گردد. شاید به اجبار از رحم مادران سکوت و تبسم زائیده شده ایم ولی با خود پیامهای بزرگ آورده ایم تا به یکدیگر پندار، گفتار، و کردار نیک را هدیه بدهیم. راست بگوئیم و بشنویم حتا اگر تلخ ترین گفتار باشد و از پیامهای توخالی و بی بنیان تا جایی که در توان داریم دور و دورتر شویم و سخن آخرم که بزرگی فرمود:« هرچه برای خود میپسندی برای دیگران هم بپسند» ... 

پاییز 88 ....مجید کیوان...اهواز

 نامه برای دوست روشنفکرم « ا.م »

آری...این چنین است دوست روشنفکرم در دنیای ناباور و صد رنگ ما عشق و راستگویی بی رنگ ترین ها شده است و یا ممکن هنوز در جاهایی ناشناخته وجود داشته باشد! و مرا ببخش اگر بدبینانه سخن گفته ام و شاید از رک بودن در سخن گفتنم دچار تردید شوی اما اعتقاد دارم باید پرسشهایی که ذهن انسان را به خود مشغول میکند به پاسخی ناب دست یابند. دلیل انتخابت بعنوان یک دوست و ... بخاطر داشتن اشتراکات فکری و اندیشه ای بود نه ظاهر و نه جنسیت. زیرا برای درک بهتر از موقعیت و تفاوتهای اجتماعی، فرهنگی و گاهی اقتصادی افراد باید با همدیگر برخوردهایی نزدیکتری داشته تا با روحیات انها بهتر اشنا شویم. نه ظواهر موجود... شما بهتر از من متوجه میشوید که زر و زور و تزویر در اندیشه اهل قلم و روشنفکری تنها ابزاری برای رسیدن به آرمانهایی عدالت خواهانه و گسترش فرهنگهایی نوین بشر دوستانه در جهت بهبود و ترمیم آیینهای نیک گذشتگان است. ولی انسان مادی و دیکتاتور محور این سه عامل را تنها برای قدرت نمایی و استعمار از دست رنج دیگران میخواهد. اکنون باید دانست که انتخاب یک دوست خوب بر چه اساسی باید پایه گذاری شود: 1- درک مقابل افراد از موضوعات اجتماعی 2- داشتن اشتراک فکری و ایدولوژی و گاهی درد مشترک 3- بر حسب احساسات عاشقانه و رفع کمبودات عاطفی 4- تامین نیازهای جسمی و مالی 5- و یا بعنوان مشاور، راهنما، و سنگ صبوری برای روزهای خوب و بد ... اما باید برای داشتن دوستانی نیک و رفیقان محرم جستجوی بسیاری کرد و خود را در میدان عمل با ایشان بیازماییم و گرنه هرگز نمی توانیم دوستان حقیقی، افراد خانواده و گاهی نیز عشق و همسر آینده را به خوبی بشناسیم. حوادث تلخ و روزهای سخت بهتر گزینه برای شناخت یک دوست خوب است و یاران پاک همواره ما را از کژی، تندی و غرور بیهوده بر حذر میدارند شاید زبانشان تلخ و برنده باشد ولی بهتر از چاپلوسی و ستایش بی بنیان نارفیقان نیمه راه است. ممکن است نوشتن و سخن گفتن بهترین راه برای شناخت روحیات درونی افراد باشد ولی در میدان عمل همواره در بیشتر مواقعه اینگونه نیست و شاید بهترین سخنوران و شاعران نیز براساس نیازشان دچار مصلحت اندیشی، بزدلی، خیانت و فراموشی خاطره ی تاریخی شوند. همانطور که جمله مقدس « دوستت دارم » را میتوان در همه جا بکار ببریم و از آن بهترین استفاده عاطفی، اجتماعی، اقتصادی و گاهی سیاسی داشته باشیم یا میتوانیم چمله :« دوستت دارم » را به یک مرد یا زن فاحشه  بخاطر شهوتمان دو دستی تقدیم کنیم و شباهنگام نیز به همسر یا شوهر وفادارمان  نیز بدون احساس شرمندگی هدیه بدهیم!!! پس نتیجه میگیریم که همیشه نباید به گفته های دیگران برای در کنار ما بودن بسند کنیم باید افراد را از نزدیک و بطور حقیقی نه در حد شنیدن و دیدن بی بنیان بسنجیم پس هرگز از برخورد و حضور افراد گوناگون در زندگی شخصی خویش هراس به دل راه ندهیم و یا دچار احساسات غیر قابل جبران بخاطر رضایت شخص قرار نگیریم اما با چشمان بسته و بدون شناخت کافی و گذشت زمان طولانی هر دوستی را هم نباید وارد زندگی شخصی نمود اما نباید از این نکته بارز دور شویم که باید به همه افراد و یا خودمان نیز فرصتهای خوبی بدهیم تا وفاداری و صداقت در پندار،گفتار،کردار و امانت داری در نگهداری از ازرشهایی نیک انسانها را بخوبی نشان داده و یا بدهیم. هر چند گذشتگان پیش از این گفته اند: « سفر بسیار باید کرد تا پخته شود خامی ... و یا نگارنده میگوید: در همسفری، هم کلامی، هم خانگی و هم پیالگی باید مرام مرید رندانه را بدید » ... بی تردید بیشتر شکستهای عاطفی و اجتماعی، سیاسی ما ریشه در نداشتن شناخت کافی از پیامدهای خوب و بد جامعه، نبودن تجربه کافی، بی توجهی به موضاعات اساسی، به ویژه احساس ترس، ترس، ترس و دوری گزیدن از ماجراجویی و برخورد نداشتن با دیدگاه افراد مختلف پیرامون و یا نداشتن اهداف بزرگ برای بدست آوردن یک زندگی بهتر و از همه مهمتر احساس مسئولیت نکردن در قبال دردهای اجتماعی و تمایل به بی خیالی و داشتن یک زندگی بی درد و پذیرش هرگونه ذلت است. امیدوارم روزهای نیک و زندگی سرسبزی پیش روی داشته باشید.

هديه اي كوچك  برای تو...

شاید تو بخواهی یاری پاک در روزهای سخت شوم

و ترانه خوانهایی بی خانمان برای شبهای پرستاره وطن باشیم

و چشم براه، برای دیدن شوق و خندهای همدیگر شویم

و یا در کنار یکدیگر هرگز از هجوم حادثه ها و شکستها نهراسیم

و فرش سبز آزادی را در خیابانهای لبریز از خون و خاطره وطن بگستریم

شاید روزی دست در دست بگذاریم و در آسمان آبی بدور خورشید برقصیم

و ممکن است سر آغاز یک انتظار سخت، گاهی تلخ ، گاهی شیرین باشیم

شاید تا ابد خاموش و گنگ بمانیم و هرگز نپرسیم برای کدامین پیام آمده بودیم

و به کدامین بهانه و چرا باید بینم و یا هرگز نمی خواهیم تا بیشتر بدانیم

شاید من برای همیشه از یادت ناگهان فراموش شوم 

و دیگر هیچ ، هیچ ، هیچ ...

به اميدديدارشما و  باسپاس بسيار

مجید کیوان....اهواز.....پاییز 88

نامه هایی در تنهایی 26

دلم از دست سکوتت و همه آدمهاي خاكستري رنگ اين شهر خاموش و فراموش شده سخت گرفته است از شبهاي بي شعر و ترانه ی چشمانت، از خاموشی سنگ و باد، از افسرده گی مهتاب سرد و به وسعت همه ی ستاره‌هاي كهكشان عجيب گرفته است. دلم از آسمان تاريك و تنهاي چشمان بي ستاره ات گرفته است...           

کیوان بی کیهان

آذر 86 - اهواز

نامه هایی در تنهایی 27

اگر همه‌ي مردم شهر بخواهند مرا ملامت كنند و دنيا براي هميشه از دیدن چشمانم و شنیدن حرفهایم كور و كر شود، ستاره‌ گان آسمان بخواهند تا خاموش شوند و یا مهتاب نگاهم نكند و از همه دردناک تر آفتاب نخواهد که نوازشم كند و دريا صدايم نكند، رويا رهايم كند و سحر مرا خواب، حتا باران بر فقرم نبارد و ياري در كنارم نباشد. تنها و تنهاترين شوم، هرگز اميد به رهایی، غرور در برابر بیدادگری و آزادی روحم را از دست نخواهم داد. زيرا انسان تنها با اين سه بهانه انسان است و شجاعانه به جنگ سرنوشت مي‌روم .

کیوان بی کیهان

دی  86-  اهواز

نامه از سوی رها...

برای روزهای خالی هم باید فکری کرد.باید کنجی داشت. باید کمی نرم کنار کشید و کلمات را یکی یکی، دانه به دانه...روی بند دل پهن کرد...کمی نگاهشان کرد. کمی خواندشان...به آواز. باید کمی دلجویی کرد از کلمات...از دوستت دارم های گمشده...از تنهایی های تنها مانده...از سکوت های حرام شده...
برای روزهای خالی، باید بتوان زندگی کرد...تنها. با کلمات...چرا که هیچ چیز جز کلمات جاودانه نیست...هیچ چیز جز کلمات همیشه در کنار دل مان
نمی ماند. بفهم...این را برای روزهای خالی بفهم...نگران نگفته‌هاي مانده در راه نباش.اينجا كه آوازشان مي‌دهم هيچ كس نيست. گفته بودم مي‌آيم از سفر تا تمام دوستت دارم‌هاي راه را به تو بسپارم.گفته بودم از راه مي‌رسم و همه نذرهايم را يكجا تمام مي‌كنم و تن به گرماي تنت مي‌دهم.
نمي‌دانم كجاي اين همه آمدنم بود كه مي‌خواستم راهي به آرزوهاي تو بيابم.فقط مي‌دانم راه‌ها بس كه پيچ در پيچ بود، جايي ميان تپش‌هاي مكررت گم شدم.نذرهايم نيمه تمام ماند و آمدنم ميان راه رسيدنم تمام شد.من از اين گمگشتگي مي‌ترسم.مرا پيدا كن.

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 14:52  توسط مجيدكيوان  | 

نامه هایی در تنهایی

نامه هایی در تنهایی 23

 در آن روز سبز وقتي ديدمت در دلم با تو بسیارحرفها زدم و گاهی از دلتنگی و دوریت گلايه‌ها كرده ام. بين ما تنها انبوهي از شوق و دلشوره بود و من از مرز انتظار و سكوت به آرامی گذشتم و از تو آرامشت را مي‌خواستم. زمان چه سرد و خاموش بر نیمکتهای انتظار در کنارمان نشسته بود و چه زشت به ما مي‌خنديد. لحظه ‌ديدارمان ناگهان... و با نگاهي بي‌نهايت حسرت بار تو را تا آخرین ايستگاه انتظار بدرقه كردم.                                                    

                                                                                                   تابستان 88 تهران

 نامه هایی در تنهایی 24

هر وقت از همديگر جدا مي‌شويم، احساس مي‌كنيم، حرفي براي گفتن داشتيم. اما تا نگاه مي‌كنيم، ناخواسته به انتهاي قصه مي‌رسيم. حرفها و رازهاي گفتني ما، در نگاهي سرد و انتظاري سخت چه زود به پايان مي‌رسد.                                       

                                                                                        تابستان 88 تهران

نامه هایی در تنهایی 25

 امشب در سياهي شب بياد تو ترانه خوان ميشوم و حسرت دوباره ديدن آن چشمان سیاه مشتاق در دلم تازه‌تر مي‌شود. طنين خنده‌هاي شورانگیزات، مست و ويرانم مي‌كند و جاي زخم عشق كهنه‌ام دوباره سر باز ميکند و هراس هر شبم، ندیدنت و رها شدن در باد برای هميشه است. عشق من بدان که بي تو مرگ تدریجیم ناگهان چه زود آغاز مي‌شود...

                                                                                        تابستان 88 اهواز

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 22:28  توسط مجيدكيوان  | 

بیاد شهیاد قنبری و به امید هوای تازه تر...

آبی دریا قدغن    شوق تماشا قدغن

عشق دو ماهی قدغن    باهم و تنها قدغن

برای عشق تازه : اجازه بی اجازه

پچ پچ و نجوا قدغن     رقص سایه ها قدغن

کشف بوسه بی هوا    به وقت رویا قدغن

برای خواب تازه : اجازه بی اجازه

در این غربت خانگی     بگو هر چی باید بگی

غزل بگو به سادگی     بگو زنده باد زندگی

برای شعر تازه : اجازه بی اجازه

از تو نوشتن قدغن      گلایه کردن قدغن

عطر خوش زن قدغن    تو قدغن من قدغن

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 13:5  توسط مجيدكيوان  | 

نامه های تنهایی 19

نامه های تنهایی 19

عشق من بدان لحظهای زندگي بي تو و یا با تو، گاهی سبز و بي‌درد، و یا خاكستري و پر از درد، با همه خاطره‌هاي خوب و بدش، قصه‌ها و غصه‌هایش، و خنده‌ها و گريه‌هایش ، سرما و گرمایش، پرهياهوی و يا خاموش ناگهان از كنارمان مي‌گذرند.

نامه هایی در تنهایی 20

در همه‌ي لحظات...

در همه‌ي لحظه های شب هر چه دويدم، انتظاركشيدم، چشم براهت نشستم، خبري از سوی تو نيامد و بانگی نشنيدم. در لحظه های تلخ و شبهای جدایت نامه های غمگین بسیار نوشتم. ترانه‌هایی کودکانه سرودم، و در سکوت دردناکم اشگهای پنهاني بر گونه های تشنه ام چکاندم، ولی هرگز ناله نكردم. در همه‌ي شبهای جدایت غصه‌ها را بجان خريدم و قصه‌ ی عشقت را در گوش باد خواندم. باور کن همنشين قاصدكها گشتم و صبور بودم اما در خود نشکستم. گاهی در سکوت شبانه ام  نجواي خوش و غريبي با من زمزمه می كرد و صدايي دلارام بگوش دلم ‌میرسيد و می گفت: « او از ميان سياهي شب خواهد آمد» آيا دوباره تو را خواهم ديد...؟ هر چند  از آغاز تا پايان آن شب تاریک به اين اميد در كنار سحر نشسته ام.

 نامه های تنهایی 21

تقدیم به پری قصه گوی من

سالها پيش از آنكه بيايي،لحظهایم بي ترنم می گذشت، هر چند سخت بود اما می گذشت. بگذار هر آنچه رفتني‌است بگذرد و تنها خاطره‌ها پس از ما باقی مي‌مانند. یاد هست با همدیگر از دو كوچه و يك خيابان بي‌احساس گذشتيم،دريغ از نوازش دستان بي قرار، نگاه‌هاي ملتمسانه‌مان پراز اشگ بود، دريغ از بوسه و خواهش حرم نفسهامان دلم مي‌خواست خيره در چشمانت مي‌گفتم: «اي عشق بارانيم، من تو را بسيار ...» وحيف ديدارمان چه زود به انتهاي خيابان افسرده گی رسيد. هر چند خاطرت در دلم باقي است اما بدان تنها تويي آرزوي من...      

                                                                                           مهر ۸۸ .......اهواز

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 0:9  توسط مجيدكيوان  | 

نامه هایی در تنهایی...

مجید کیوان 

نامه هایی در تنهایی 17

هنوز آخرين نگاه بي‌گناهت را در ميان آن هزاران نگاه گناهكارخوب بياد دارم و چرا نمي‌خواستم راز سكوتم را براي آن نگاه معصومانه بازگويم! و چرا پیش از این برایت نگفته بودم تا بي‌نهايت عشق دوستت مي‌دارم و چرا هرگز تو را به خانه تنگ و تاريك و تهي از نشاط و ترانه‌ام مهمانت نكردم. خانه‌ای که مملو از گرد و غبار خاكستر سالها تنهايي و غربت من است. بگذار اين راز سر به مهر شده در دلم، به يادگار باقي بماند و هيچگاه مپرس چرا؟ اي عشق رويایيم. دور شو از اين خانه ی نفرين شده، خاموش برو، تنها و تنها بخاطر من رها شو از بند دلبستگیها، بگذر از خاطرم و نامم را بر بلنداي كوهساران مغرور وجودت صدا كن، نامم را بر دل سخت صخره‌هاي سرد مردن با دستاني بي تيشه و اشگاني گرم حك كن، شايد وارثان اين دشت هزار مرثيه غم و درد روزي بفهمند چرا بدين جا آمده بودي، خاموش و گریان بودی و به ناكجا‌ها سفر كردي. چرا او هرگز رازش را به دختر باران نگفت و به تنهایی رفت...  

                                                                                                   زمستان 86

نامه هایی در تنهایی 18

امشب دلم براي شنیدن شكوه‌هاي زنانه‌ات و ناله‌هاي كودكانه‌ات دلتنگ و بي‌قرار شده امشب مهمان دوستانم، ولي بي تو اینجا تنها و غريبم، هرچند ستاره‌ها، مهتاب و كهكشانها همه هستند اما هنوز دلم اندوه گین توست. شاید هرگز اینگونه دلواپست نبوده‌ام اما هميشه نگران تنهایی چشمان زيبا . نگاه بی قرارت و لمس دستان بخشنده و مهربانت بوده ام، باور كن دوست داشتنتم مثل مهر خورشيد براي زمين است و عشقت در دلم مثل نوشته‌اي است بر دل صخره‌اي سرد و خاموش است که تا ابد می ماند.           

                                                                                                  زمستان 86

عشق من، چند...

عشق من، چند روزيست دلم از دوریت شعله مي‌كشد. نگاه خسته‌ام تا حضور دوباره‌ي تو انتظار مي‌كشد. دستانم براي بوسيدن ضريح مقدس دستانت التماسم مي‌كنند و لبهاي تشنه‌ام خيره به عكست  بوسه ای را آرزو مي‌كنند              

                                                                                                  زمستان ۸۶

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 20:2  توسط مجيدكيوان  | 

هميشه براي گفتن...

نامه هایی در تنهایی 15

هميشه براي گفتن حرفهاي دلم، اسير ترديدی ناشناخته بودم. اما ندايي از درونم فرياد میزد و میگفت:«منم نياز به گريستن، نفس كشيدن، حرف زدن و خنديدن با آن كسي كه يادش همواره در خاطرم هست و سالها پيش از اين در خيالم گم شده بود را دارم. سرورم اجازه بده آزاد زندگي كنم.». پس چاره‌اي نبود به او اجازه‌ي زندگي كردن دادم !         

                                                                                                   زمستان ۸۵

نامه هایی در تنهایی 16

گاهي از دوريت...

گاهي از دوريت، لبريز از ترانه و ترنم های خوش زندگی مي‌شوم.ناخواسته غرق در خيالات و قصه‌ها و شعرهاي عاشقانه مي‌شوم. انتظار، انتظار، اين يار هميشگي، هنوز پر غرور در كنارم جاودانه مانده است و تنهايي بي‌ريا و بي نقشم، تا آخرين ثانيه‌هاي زندگي با من نفس مي‌كشد. مرا ببخش اين روزها وسوسه‌هاي جواني، بجاي عشق زلالت در دل گل آلوده ام نشسته است. اگر در کنارم می بودي دلم مي‌خواست همه ی حرفهايم را يك جا به تو مي‌گفتم، اما چه حرفي بالاتر از اين جمله‌ي زيبا و مقدس بوده و هست، بي‌ترديد اگر دوباره بيايي همین  را خواهم گفت: «  دوستت مي‌دارم.»

( آشکارا، نهان کنم تا چند؟! « دوست میدارمت » به بانگ بلند...)         

                                                                                                 زمستان 86

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 18:14  توسط مجيدكيوان  | 

خیلی دلم گرفته پری قصه گوی من...

 

مدتی است كه با ياد تو ناگهان ناخواسته تن به زندگي داده ام. اما هر بار که ميخواستم به دوران بي هياهويم برگردم متوجه شدم كه در نيمه راه زندگي قرار گرفته ام و احساس نمودم با حضور تو در حال مبارزه كردن و پيروز شدن بر بدي ها و كژيهاي دنيا و خواهشهاي سيرناشدني وجود خويش هستم و تنها حسي غريب مرا به ادامه اين راه پر پیچ و خم  وادار ميكرد. نيروي ناشناخته اي كه با چشم دل مي ديدم، و اي تنها بهانه زنده ماندنم در اين راه سخت، وجود توست که مرا خرسندتر میکند و از نگاهت تابش زيباي خورشيد را با چشمان خسته ام مي بينم و از پنجره چشمانت ميتوان در تولد روز  بي كرانه هاي آسمان آبي را و در شباهنگام درخشش ستاره گان زيبا را ديد. خندهايت بهترين ترنم دل انگيز من، در اين سكوت سرد و دلمرگي هاي روزمره ي زندگي خاموش و كسالت بارم شده است و خشنودم كه شاد و بي ريا برايم لبخند میزني و گاهي نیز گريه هايت مرا از نااميدي و سستي باز ميدارد و شنيدن هق هق هاي معصومانه ات  وجود خشم و نقرت را در دلم مي كشد. هر چند از دیدن گريه يك انسان قلبم سخت اندوهگين ميشود. زيرا ممكن است گريستن آخرين كوشش يك انسان مظلوم براي دفاع از بي گناهيش باشد و يا نجات خويش از تحمل نكردن  و تاوان پس ندادن کردارهای بد خويش است ولي گريه هاي تو بخاطر فراموش كردن من نسبت به  وجود حضور عشقي است كه هنوز در قلب سرخت جاري است و ميخواهي با قطرات درخشان اشگهايت دستهاي آلوده به گناه مرا پاك كني تا نجيبانه در آغوش بگيرمت.

چرا گاهي وقتها ناخواسته افسرده ام و نسبت به خالق و مخلوق این دنیا دچار ترديد شده ام؟ حتا به عشق آدمهايي امروزي شک میکنم و دچار سردرگرمي و ناباوري های سختي ميشوم؟

چرا احساس ميكنم نبايستي مادرم با نگاه دلفريب زنانه اش دل زمخت پدرم  را نرم ميكرد تا ناخواسته مرا وارد اين دنياي لبريز از رنگ و ننگ كند. مگر چه ميشد در آن روز بجاي عشق در دلهايشان نفرت بود تا اكنون من نسبت به دنياي زيباي شما انسانهاي خوب با شك و ترديد  بینديشيدم.

تو به من بگو براي كدامين رسالت زائيده شده ام؟ چرا بايد این راه ادامه بدهم و تا كجاها  پيش ببرم. كاش در اين روزهاي افسرده گي در كنارم بودي تا حرم نفسهايت و گرمای تن بلورينت، دستهاي سرد مرا گرم کنند.

امشب دلم از تنهایی و سکوت مهتاب زیبا گرفته است. کاش کنارم بودی تا مرا به کهکشانهای دور می بردی که در آنجا خبری از دنگ و فنگ این مردمان هزار چهره نبود. این جماعت مومن همیشه احساس میکنند در کنارشان دشمنی فرضی وجود دارد و کسی یا کسانی هستند که میخواهند خوشبختی کوچک و بزرگشان را از دستان لرزانشان باز پس بگیرند. مگر خوشبختی یک انسان مانند کالایی گران قیمت در دست اوست تا آن را با خود از جایی به جای دیگری ببرد؟! نه، نه خوشبختی ماندگار جایش تنها در دلهاست که هرگز از بین نخواهد رفت و میتوانیم آن را به دیگران ببخشیم یا نبخشیم.

آیا خوشبختی داشتن ثروت، قدرت و شهرت است یا آرامش روح و بی نیازی از وابستگی های بی احساس است؟ و آیا خوشبختی این است که در خانه های بزرگ و املاک پنهاور زندگی کنیم و شاهد رنجربشری باشیم که برای ما برده گی و بیکاری میکشد و لذت ببریم از وحشت و دلهره دیگران بخاطر حضور ما و قدرت بسیار مستحکم اجتماعی و اقتصادی که به ناحق از سادگی مردمان فرودست بدست آورده ایم.

آیا خوشبختی را میتوان برای دیگران دیکته کرد و آنها را نوشتن خوشبختی های دلخواهشان محروم کنیم. آه، باور کن همیشه از داشتن درسی بنام دیکته بیزارم بودم و دلم میخواست از همه خوبی و بدی های دنیا آن طور که خودم می بینم برای تو بنویسم و از نوشتن نترسم زیرا نوشتن انشا آخرین کوشش انسانی است که نمیتواند فریاد بکشد. همواره متن دیکته زندگی  در خانه ما غم انگیز و تکراری بود و اینچنین با صدایی بلند خوانده میشد: « بابا امشب نان نیاورد. مادرم قصه میخورد. خواهرم امروز پنهانی عاشق پسر همسایه شد. برادرم از دست داروغه شهر در حال فرار است. من هم گیج و منگ در گوشه ای از خیابان افسرده گان در نعشه گی کامل بسر میبرم. و خوشحال به حال همسایه ما که خانه شان لبریزاز نور و عطر نان تازه است. دختر همسایه چه لباسهای زیبایی می پوشد و همبسترش سگ مو فرفری اسکاتلندی است. پسر همسایه  با داروغه شهر مدتهاست که دوست شده است و هر وقت دلش بخواهد مست میکند و فریاد میکشد. امشب در خانه همسایه سفره نذر و نیاز و همدردی با فقرا پهن شده است! دستهای سفید زن همسایه از انبوه النگوهای زرین بیست و چهار اعیار پوشیده شده است!!» روز بعد دوباره همان متن دیروزی را بایستی بر ورقهای سپید دلمان اما اینبار با دستانی لرزان بنویسیم: « بابا این ماه هم حقوق نگرفت. مادرم از غصه زیادی بیمار شده است. خواهرم را به زور شوهر دادند. برادرم هنوز در زندان... است. خودم نیز دچار خماری پس از نعشی شده ام. دختر همسایه تازه گی ها سگش را عوض کرده است. زن همسایه هر روز به باشگاه زیبایی اندام میرود. شوهرش نیز با توجه به لیاقت خاصش مسئولیتی مهم بر عهده گرفته است. پسر همسایه برای ادامه تحصیل در رشته حقوق بشر به دانشگاه سوربن سفر کرده است!»

بگو آیا از دیکته گفتن و شنیدن خرسند میشوی وقتی که اجازه نمی دهند از احساست مدفون شده در گورستان دلت، از غم نانت و حقایق تلخ مردمانت برای دیکته گویان بی درد نامه ای  بنویسی شاید بتوان غم ما را لمس و احساس کنند. دلم میخواهد برایت بنویسم: « من زندگی کردن را بدون دلواپسی و ترس دوست میدارم. در کنارت عشق را لمس کردن، با تو خندیدن، و از غم دوریت گریستن را دوست میدارم. دلم میخواهم با تو در زیر بارش باران فرودین و نوازش قطراتی که بر گونه های ترکت خورده ما می نشینند بر سنگ فرشهای کوچه ی تنهایی قدم بردارم. هر وقت که دلم از بازی های دنیا گرفت به چشمان سیاهت نگاه کنم تا مرا نسبت به زندگی نیک امیدوارترم کنی، با من از عشق، امید و روزهای بدون خون، دود، تبعید و زنجیر سخن بگو، از شادی همسایه ها هنگام خرید تنگ ماهی سرخ کوچک در جشن نوروز، رقصیدن دختران محله با پیراهنهای سرخ رنگ و نازکی که در هنگام وزش باد گرم باوری اندامشان نمایان میشود، از مست شدن پسران کوچه خاک خورده و پیر ما در شب یلدا، از بوسیدن لبهای شیرینت و دیدن آزادی پرنده گان آوازه خوان از قفسهای زرین در قصرهای زیبا، اما خاموش و تهی از شور و ترنم زندگی، بگذار با تو در سکوت سهمگین شبهای استبدادی اجدادمان فریاد بزنم و به آسانی در میان مردمان بی غم و درد زندگی کنم. دلم میخواهد همه حرفهای نگفته ام را در یک نامه لبریز از احساس بی کینه برایت بنویسم تا بدانی و مرا باور کنی که تنها به تو می اندیشم و بس...»

انشاء نوشتن عجب کار خوبی است و هرگز نترسیم که هنگام نوشتن باید واژه گانمان را با فعل و مفعولی درست بنویسم یا ننویسیم مهم این است که حرفهای دلمان را نوشته ایم نه آنچه را که دیگران در ذهن خسته ما دیکته کرده اند و مجبور شده ایم تا همه آنها را بخاطر خشنودی اربابان فرهنگ بنویسیم تردید نکنید بعدها کسانی پیدا میشوند تا خط و پیام پر اشتباه ما را خوب یا بد برای آینده گان ترجمه کنند .

 

             مجید کیوان...........09/06/88 ........02:20  بامداد  تابستان

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 2:27  توسط مجيدكيوان  | 

نامه هایی در تنهایی 14

 كاش در اين...

كاش در اين سرماي سرد تنهايي در كنارم بودي تا از گرماي آغوش مهربانت به آرامشي ابدي مي‌رسيدم. بیا با من چرا که در اين دنياي متعفن تنها با عطر گيسوانت مست و سرشار میشوم و عطش بي‌نهايت این كام تشنه‌ام از شراب لبهاي خونینت سيراب میشود.مگر چه میشد ای كاش، کاشی نبود تا براي داشتنت اين همه زاري و التماس نکنم                         

                                                                   زمستان 86

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 23:0  توسط مجيدكيوان  |