بیاد روز های سبز و رفیق سالها از دست رفته ام
نامه هایی در تنهایی22
آهای... عروسك قشنگم، بگو خوابي يا بيدار؟ نه، نه ... شاید حالا داری با اون چشمای مهربون به آسمون پر از ستاره نگاه میکنی؟راستش و بمن بگو خوبي یا خسته؟ هنوز از غم دوری دلشكسته ای؟ نكنه ديو سياه قصهها دوباره سر راهت بی صدا نشسته ؟
آهای... عروسك قشنگم كاش ميشد مث قديما برام دلبری می كردی مث دختر خورشيد از ته دل می خندیدی و با چشماي سبزت من و به دشت شقايقهاي عاشق می بردی. بگو كجاي این سیاهی بی نهایت پنهون شدي که امشب به چشمم نمي آیي؟ بگو هنوز خوابي يا بيدار...
زمستان ۸۴....شوشتر
نامه هایی در تنهایی 28
هنوز يادم نرفته است لحظه ای را که دست مرا عاشقانه در ميان انگشتان ظريف و مهربانت ميفشردي، در آن روزها سرد اسفند ماه عجب لذتي داشت که عشق بازی در کنار تو و گذشتن از میان نگاه های پرسشگر جماعتی که عشق را محاربه با خدایانشان میدانند. یادش بخیر در آن سرماي سخت با نگاه گرمت همه يخهاي تنهاییم ذوب میشد. نفرین بر حجب و حیایی که در برابر احساسات بی ریا قلب بشر میایستد و نمیگذار هر آنچه در دلمان سنگینی میکند به آسانی بیرون بریزیم، فریاد بزنیم، بگرئیم و گاهی نیز بنویسم و این شرم بود که هرگز نگذاشت تا بگویم: « چقدر دلم می خواست از شراب سرخ لبهايی که نام مرا زمزمه میکرد قطره ای جانسوز بنوشم. بر ضريح مقدس و نوراني دستانی که تن رنجور مرا نواز میکرد بوسه ای بدور از هر کژ پنداری میزدنم و در انبوه خرمنزارهاي زرین بلند گيسوانت محو می گشتم و شباهنگام با عطر تنت مست میشدم، تا بنام عشق و آغاز یک زندگی جاویدان جان میسپردم » اما چه زود ناگهان دست خونین روزگار به زور دستانت پاکت را ناجوانمردانه از من گرفت...
زمستان ۸۴....شوشتر
نامه هایی در تنهایی32
بی تو مدتی است از تكرار واژهها خستهام، از تنهايي، تنهاي ها خستهام، از این روزمره گی های بی ترنم دل زده ام.
بی تو مدتی است دلگیرم از غربت مهتاب و سوختن بی سبب آفتاب و نمی دانم در این شهر لبریز از دعا چرا کسی برای خاموشی و غربت مرداب کاری نمی کند؟ خوشحال به حال رود خانه ها...
زمستان ۸۴...شوشتر
نامه هایی در تنهایی 31
هواي شهر ديشب و امشب به اندازه يك قرن آلوده به غبار غم انگیز دل رنج كشيده ی من بود و دريغ از بخشش باران اشگهايم تا بشويد گرد كسالتبار تنهايم را و سخت نيازمند دريچه ای سبز رنگم، شايد دوباره تصوير زندگي بر باد رفتهام را ببینم. دلم از نامردميهاي اين سرزمين هزار فرقه، هزار رنگ و هزار مژئیه غمبارش چركين است. از نواي بيترنم اين مردمان مردهپرست اندوهگينم، از دیدن رنگ تنپوش این سياه جامگان زنده کش ماتمزده بیزارم. از شنیدن آواز زاغهاي سياه و سفيد شوم انگيز اين باغ بيثمر خسته ام. سالهاست روح پریشانم از دوري تو، تنهايی بی نهایتم، قصههاي نگفتهام، چکامه هاي نانوشتهام پژمرده است. كاش در این لحظه های بی کسی، كنارم بودي شايد کمی از غمهايم را به آساني دور و دورتر میکردی. و اگر در كنارم بودي با مداد های رنگین نقاشی پنجره ای زیبا بر دل ديوار سیاه این روزگار بی کردار خلق ميكرديم.
شوشتر...زمستان ۸۴
نامه هایی در تنهایی 34
پس از تو ناگهان قلب من شكست. تكههاي شكستهاش را كسي جمع نكرد و هر تكه از اين قلب شكسته در زير باران اشگهايم و در ميان تابش نور چشمان پر اميدم بی سبب جان ميدادند و این قلب شکسته همچنان بی تو انتظار ميكشيد اما در آن در دقایق تلخ كسي نبود تا صداي شكستنش را بشنود...
شوشتر زمستان ۸۴
چکامه ای دردناک از سوی یک رفیق بی کلک:
امان بریده بی امانی باران
نفس شکسته سوز کشنده.......هنوز نرسیده به زمستان
و من میان هیاهوی این زمانه
به شوق دل تو
به یاد چشمهای روشن از غزل های عاشقانه
در این گوشه ی تنهای آشیانه
برای تو....توی غافل از نفسهای افتاده به شماره
می نویسم از عشق
می نویسم از شور و تو خط می زنی با غرور
می نویسم از یاد
می نویسم از لحظه های رفته بر باد
می نویسم قاصدک
و تو می خندی و میگویی چه کودکانه بزرگ شو شاپرک
بزرگ می شوم
برای قلب شاعرانه و تو می گویی چقدر گذشته از صدای خنده های کودکانه؟
و من مردد و بی خود
گم شده میان سازهای ناکوک زمانه
به کدام ساز برقصم ای بی وفاتر از من....ای نوازنده ی لحظه های بی ترانه؟
گفتی بنویس از عشق اما نشو عاشق دل
گفتم بنویسم تو عاشق نشود این دل؟
گفتی سکوت نکن...بگو سخن از بی قراری دل
گفتم بی قرار ست دل...و رماندی قلبت را از برای تنها حل یک مشکل
گفتی بی تو مرا سببی نیست ای غزل
و چقدر غزل گفتی از برای نبودنم بی بهانه
گفتی می ترسم از نامی که بر باد است و می روی روزی بی بهانه
حالا نگاه کن.....
من مانده ام
زنجیر چشم تو این نام بی ترانه
و تو چه زیبا عبور می کنی از یادم بی صدای غزل های عاشقانه
باشد...قبول.....تو تاب نداشتی بمانی میان شعله های عشقم
به همین سادگی
به همین راه های کودکانه
رها تاس گرد تهران پاییز ۸۸
